تبليغاتX
تراوشات ذهنی یک آدم یه دنده
نوشتن بهتر از منفجر شدن است (اکتاویو پاز)
آثار مخرب پارازیت‌ ماهواره این‌ها هستند:

-    مادربزرگم شب‌ها توی قفسه‌ی کتابخانه می‌خوابد.

-    آب کتری اصلاً جوش نمی‌آید.

-    گربه‌های کوچه‌مان برای هم چس کلاس می‌گذارند.

-    پنجره‌ی اتاقم به اتاق برادرم باز می‌شود و برای خارج شدن از اتاق باید از در کمد بیرون بروم.

-    سگ دوستم علاقه‌اش به جفتگیری با همه را از دست داده و شب‌ها آواز سنتی تمرین می‌کند.

-    توی آینه که لبخند می‌زنم یکی برایم سر تکان می‌دهد؛ یکی دیگر دم.

-    مادرم هنگام دنبال کردن سریال مورد علاقه‌اش پشت به تلویزیون می‌نشیند؛ چون هفته‌ی پیش که سریال مورد علاقه‌اش را دنبال می‌کرده زمین خورده.

-    اکثر دوستانم طلاق گرفته‌اند اما هنوز زیر گوش هم پچ‌پچ می‌کنند و به من می‌گویند: «زن بگیر!»

-    گوشی همراهم نسبت به آنتن بی‌تفاوت شده ولی کاملاً سلیقه‌ای گاهی جواب بعضی‌ها را می‌دهد.

-    پدرم هر شب به خواب پسر همسایه‌مان می‌رود و از او عذرخواهی می‌کند.

-    مورچه همه‌جا را برداشته اما به علت آرتروز کمر سریع زمین گذاشته.

-    برادرم روزی چندبار از دیدن انیمیشن‌های خارجی پشم‌هاش می‌ریزد و مجبوریم اتاقش را جارو برقی بکشیم.

-    پیرزن همسایه هر روز به من پیشنهاد ازدواج می‌دهد.

-    سرایدارمان دم در آپارتمان مهمان‌هایمان را چِخ می‌کند و می‌ایستد به خندیدن.

-    از آن بالا دائما کفتر می‌آید.

-    کلاغ‌های کوچه‌مان جلو چشم همه با هم کشتی می‌گیرند.

-    نه من و نه هیچ‌یک از کسانی که می‌شناسم دیگر نمی‌توانیم هولاهوپ بزنیم.

-    نسکافه‌مان تمام شده.

-    پیرمردی آفتابه به دست از میان هال خانه‌مان می‌گذرد اما جزمن ‌کسی نمی‌بیندش.

-    ارواح خبیث سرگردان و جن‌های بو داده و بو نداده مرا که می‌بینند جیغ می‌کشند و یکدیگر را خیس می‌کنند.

-    نمایش‌های پانتومیم دیالوگ‌ محور شده‌اند.

-    بچه خرده‌های کوچه برایم موچ می‌کشند.

-    موش‌های خیابان سم توی غذای کارگران شهرداری می‌ریزند.

-    پنلوپه کروز، نیکول کیدمن، مونیکا بلوچی و اسکارلت جوهانسون سر «من» گیس و گیس کشی‌ها دارند.

-    می‌خواهند زورکی به من جایزه‌ی نوبل بدهند در حالی که پرینتر لازم دارم.

-    بیشتر کفترها به پشت پرواز می‌کنند.

و بسیاری مشکلات دیگر، اما خدا را شکر ماهواره‌مان همه‌ی کانال‌ها را می‌گیرد! 

داغ کن - کلوب دات کام
+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط | 
روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسيار دردش آمد …

یک روحانی او را دید و گفت : حتما گناهی انجام داده‌ای.

یک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت.

یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد.

یک یوگيست به او گفت : این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند.

یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت.

یک پرستار کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد.

یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاه کرده بودند پيدا کند..

یک تقویت کننده فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است.

یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات بشكنه.

سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاه بيرون آورد…!!

داغ کن - کلوب دات کام
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط | 
شعر تلخی از یه شاعر ناشناس

با اینکه یه ریزه سخته و ثقیل اما زیباست و از سر درد



قبلاً هم گفته‌ام

سرمایه من كلمات است
و از این روست چنین ورشكسته‌ام.

می‌گویم نردبان
اما فقط اجازه دارم از آن پایین بیایم
آفتابم به كار تجزیه اجساد
و ابروی یارم فقط اجازه دریدن دارد.

باید یك توضیح منطقی به بازجویم بدهم؛
چرا «تیر مژگان‌ها» هلاكم نكرده است
چرا خود را در چاه زندان نمی‌اندازم
و چرا در شب گیسو گم نشده‌ام
چرا و چرا و چرا...

باید مابقی عمرم را در چرا باشم
این سرنوشت شاعری است
كه در سرزمین جفا زاده شود
و شعر را دوست بدارد.

باید به بازجویم بگویم
چرا سروده‌ام
چرا پلنگم به سوی ماهواره امید نپریده است
و چرا در غزلم
قافیه درد
«كیك زرد» نیست.

من فقط برای سرودن از جنگ‌های تمام شده به دنیا آمده‌ام
و نقل حماسه‌هایی كه در دادگاه‌ها
حكمشان علنی است

ای دریغ!
از دلاوری به دربانی
از درود به دروغ
و از قله‌هایم به قاب هلم دادند.

خدا قلم به دستم داد

تا از رقاصی اشتیاق

در صحرای شهیدان بنویسم
از شور پسته كور
برای افتادن به دامان مهربان آتش

از هجوم ماهی‌ها به شن
و غوطه‌ور شدن یك نیستان در آب...

اما فرهنگ‌های لغت
اجازه تجدید چاپ نیافتند
و معانی جدید
شعرهای مرا به جوی خیابان ریخت

لغتنامه‌ها جادو شده بودند
و رشیدترین فرزندانم اكنون
تبعیدیانی شوربخت
در جزایر غیرمسكونی بودند.

هولناكتر اما آن بود
كه باید از شهرم بیرون نمی‌رفتم
و هر صبح با سروده‌ای فصیح
خود را به نزدیك‌ترین پاسگاه معرفی می‌كردم
واژگان جدید
دیوان‌هایم را سرنگون كرده بودند

و مضمون‌های مصادره شده
از جان من
در محضرخانه‌های معتبر
به نامهایی ناشناس، منتقل شده بود.

حالا
من مالك سرمایه خویشتن نیز نبودم
و هر چه می‌ساختم
با واژه‌های نورسیده
به كاریكاتورهایی مهوع بدل می‌شد

یهودا برگشته بود
ما خود به او وكالت بلاعزل داده بودیم
تا برای توان‌بخشی، با سرم‌های آرامبخش
در جراحی‌های پی‌درپی
به رگ‌هایمان بخزد،

چشمانمان را مصادره كند
و به دستانمان دستور دهد

تا گلوی منجیان را بفشاریم
و سپس با اسلحه‌ای غنی‌شده
در جمجمه‌هامان شلیك كنیم
و به افتخار این‌همه شعور و شهامت
در خیابان‌ها هروله كنیم و قصیده‌های طولانی بسراییم


وقتی ما عجولانه در راه آسمان بودیم
او
صبور و امیدوار
از نژادمان بالا رفته بود
صبورچینان و ستایش شده
ناگهان مار بر كتف‌های مقدسمان رویاند
و قرن‌ها صعود
در ثانیه‌ای افتاد
قرآن و ایران در بغل
به آغوش توران و تورات!

چه جهنمی!
حتی نمی‌توانستیم خود را بكشیم
حتی نمی‌توانستیم خود را بفروشیم
حتی نمی‌توانستیم خود را بخریم
در پیشرفتی به سرعت مافوق خاك
تمام این‌ها رخ داده بود

و ما تنها می‌توانستیم
و تنها اجازه داشتیم
با چشمان عاریتی
نگاه كنیم به انبوه اجسادی
كه زمانی زنده بودند و خواستنی
هر روز نشانمان دهند از شبكه‌های گوناگون

و به زور اسلحه
مجبور باشیم از گندیدنشان
در زیر نور مستقیم آفتاب لذت ببریم
همین!


محمد حسین جعفریان

داغ کن - کلوب دات کام
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 0:28 قبل از ظهر  توسط | 
این شهرام شکیبا هم جونوریه هاااااااااا

مطالب طنزشو میتونین تو خبرآنلاین بخونین.این هم یکی از بامزه هاشه

   - چرا برای دسته‌بیل به استعدادهای داخلی تکیه نکردیم و از خارج وارد کردیم؟
به گزارش «ایلنا»، در خردادماه سال جاری 54 هزار دسته‌بیل به ایران وارد شده است. کشور تولیدکننده این کالای اساسی اندونزی است. البته دسته‌بیل‌های مذکوره از امارات به ایران ارسال و در بندر شهیدرجایی ترخیص شده است.

1- مدت‌هاست هرچیزی از هر طرف‌مان وارد می‌شود به شدت هرچه ‌تمام‌تر، در راستای شکوفایی ماست. این همه دسته‌بیل از بابت چه نوعی از شکوفایی در چه بخشی وارد شده است؟

2- این آمار قطعاً غلط است، آنچه به چشم می‌آمد با احتساب هر نفر یک دسته‌بیل نصفه، نشان می‌داد که آمار خیلی بالاتر از این‌هاست.

3- چرا برای دسته‌بیل به استعدادهای داخلی تکیه نکردیم و از خارج وارد کردیم؟

4- دوستی می‌گفت: «این خبر دروغ است. مگر ممکن است از جایی جز کشور دوست و برادر چین کمونیست چیزی وارد شود؟ لابد دسته‌بیل‌ها جمیعاً چینی بوده.» که به سرعت دهانش را با استدلال منطقی دوختم و گفتم:‌ «دَم‌ درکش ای سیاه‌نمای عامل استکبار! اگر دسته‌بیل‌ها چینی بود، اولین‌شان که به اولین جایت اولین ضربه را می‌زد، شش تکه می‌شد، دسته بیل. کور بودی و ندیدی چه استحکامی داشت؟

5- آیا خبر واردات دسته‌بیل در خردادماه، سیاسی است یا اقتصادی یا اجتماعی؟

6- نقش این دسته‌بیل‌ها در تحولات اخیر منطقه چیست؟

شکیبا، شهرام


داغ کن - کلوب دات کام
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 10:47 قبل از ظهر  توسط | 
آیت الله اسدالله  بیات زنجانی از استاد بزرگوارش؛ مرحوم علامه طباطبائی نقل می کند که: «روزی آن بزرگوار، قبل از اینکه به حمام عمومی بروند از صاحب آن حمام می خواهند تا یک کیسه کش ماهر، برای امر کیسه زدن پشت ایشان خبر کنند. آن صاحب حمام با اشاره به فردی که مرحوم علامه هم او را نمی شناختند می گوید: «فلانی هست، بسیار آدم متدینیه، اهل نماز شبه، دعای کمیل و توسلش ترک نمی شود. دقیقاً همان شخصیه که به کار شما می آید.» مرحوم علامه کمی تامل می کنند و می گویند: خیلی خوب. ولی من دنبال کیسه کش خوب می گردم نه کسی که بخواهم نماز به او اقتدا کنم. این فرد خیلی خوبه ولی اگر کیسه کشی بلد نیست، یک نفر دیگه رو به من معرفی کن.»

داغ کن - کلوب دات کام
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 7:24 بعد از ظهر  توسط | 

 

چندین سال پیش یه شعری گفتم که این ایرج میرزای نامرد رفت و به نام خودش چاپ کردش به هر حال امیدوارم شما حداقل باور کنید...

زن گرفتم شدم اي دوست به دام زن اسير … من گرفتم تو نگير

چه اسيري كه ز دنيا شده ام يكسره سير … من گرفتم تو نگير

بود يك وقت مرا با رفقا گردش و سير … ياد آن روز بخير

زن مرا كرده ميان قفس خانه اسير … من گرفتم تو نگير

ياد آن روز كه آزاد ز غمها بودم … تك و تنها بودم

زن و فرزند ببستند مرا با زنجير … من گرفتم تو نگير

بودم آن روز من از طايفه دّرد كشان … بودم از جمع خوشان

خوشي از دست برون رفت و شدم لات و فقير … من گرفتم تو نگير

اي مجرد كه بود خوابگهت بستر گرم … بستر راحت و نرم

زن مگير ؛ ار نه شود خوابگهت لاي حصير … من گرفتم تو نگير

بنده زن دارم و محكوم به حبس ابدم  … مستحق لگدم

چون در اين مسئله بود از خود مخلص تقصير … من گرفتم تو نگير

من از آن روز كه شوهر شده ام خر شده ام  … خر همسر شده ام

مي دهد يونجه به من جاي پنير  … من گرفتم تو نگير



تو رو خدا به قیافه مردا تو این عکس نگاه کن عین خر که بهش تیتاب دادن دارن کیف میکنن.حقتونه که اینطوری سوارتون بشن

داغ کن - کلوب دات کام
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 8:25 قبل از ظهر  توسط | 
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
پدر عزیزم،
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با Stacy پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. Stacy چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من ۱۵ سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.
با عشق،
پسرت،
John

پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه. دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.


راستس یادم رفت که از همه بابت نبودنم معذرت خواهی کنم

راستی داریوش جان روش بدی هم نیست ها.......

داغ کن - کلوب دات کام
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 11:53 قبل از ظهر  توسط | 

گرگها خوب بدانند در این ایل قریب                   گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز                        

گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند             توی گهواره چوبی پسری هست هنوز                      

آب اگر نیست نترسید که در قافله امان             دل دریایی و چشمان تری هست هنوز...ا

داغ کن - کلوب دات کام
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط | 

یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود ، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت . قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد. پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند . تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست آیا به تازگی به شما ارث رسیده است . زن در پاسخ گفت خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندی است ، پس انداز کرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است ، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید ! مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستید ، من فردا ساعت 10 صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است . مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه ای برایش نگذارد . روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت . پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد . مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود ، با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد . وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل که پریشانی او را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد . پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون کند !

داغ کن - کلوب دات کام
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 9:14 قبل از ظهر  توسط | 

خداحافظ ای کوفه ای شهر غم           

که در کام من کرده ای زهر غم

 

خداحافظ ای سجده گاه علی

که چشم تو مانده به راه علی

 

خداحافظ ای شهر لب دوخته

خداحافظ ای خانه ی سوخته

 

رساندی تو ای کوفه جان بر لبم

مدارا کن ای کوفه با زینبم

 

خداحافظ ای بی وفا دوستان

خداحافظ ای آتش و ریسمان

 

خداحافظ ای نان خشک و نمک

خداحافظ ای ماجرای فدک

 

خداحافظ ای آستان درم

خداحافظ ای مقتل همسرم

 

خداحافظ ای نخل ها، چاه ها

دگر نشنوید از علی آه ها

 

خداحافظ ای کوچه های خموش

نیاید علی نان و خرما به دوش

 

خداحافظ ای انتظار اجل

خداحافظ ای زانوی در بغل

 

غم و دردم آخر به پایان رسید

به زهرا بگویید مهمان رسید

 

خداحافظی می کنم با همه

کشد انتظار مرا فاطمه....

داغ کن - کلوب دات کام
+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 4:20 قبل از ظهر  توسط |